اهورا جاناهورا جان، تا این لحظه 4 سال و 7 ماه و 11 روز سن دارد

اهوراي بي همتاي ما

در و گهر

خیلی وقته میخوام بعضی اصطلاحات و واژگان منحصر بفردت رو اینجا یادداشت کنم بمونه یادگار بعدها مزه مزه کنیم دهنمون شیرین شه. الان فرصتش دست داده عسلک. اینا رو میگم: کوموبند : کمربند ماشی شارژی کنم : ماشین شارژی سواری کنم فوط : فقط آشمخونه : آشپزخونه یااااختم: یافتم (وقتی اینو با کشش صدای آ میگی حس میکنم ارشمیدسی، اونموقع که یادم نیست چی کشف کرد و از حموم دوید بیرون) همه ی لذتش فقط وقتیه که یاد لحن و چهره ی معصومت حین ادای این کلمات و جملات میفتم. یه دونه ای به خدا.    
30 ارديبهشت 1396

خوشمزه ترین توت فرنگی تولد

دیروز چهل و یک سالگیم رو خاطره کردم، با حضور باطراوت تو و نیروانا و مزدا ، در کنار بابا حامد عزیز. عکسایی که با این کیک خوشگلِ خوشمزه داری رو یادم رفت منتقل کنم جایی که بشه آپلود کرد. اولین فرصتی که دست بده این کار رو میکنم. فقط برات بگم که سخت ترین کار دنیا این بود که تو پسرک عشق توت فرنگی رو از یه کُپه توت فرنگی روی کیک دور نگه داریم و با کلی وعده وعید که اگه بذاری عکس خوشگل بگیریم همه ش مال تو، مجالی بیابیم که عکسای یادگاریمون به شیرینی تو بشه توت قشنگم. آرزو میکنم خدا حالا حالاها بهم عمر و توان بسیار بده که مدار مادریم همچنان برقرار بمونه.   دست خاله فرشته ی مهربون درد نکنه با این کیک خوشگل و خوشمزه ش.  ...
16 ارديبهشت 1396

آتیش پاره

سوار روروئک مزدا بودی - که از نیروانا به ارث رسیده و الانم بجای مزدا تو همه ش ازش استفاده میکنی و مث ماشین هی به در و دیوار و دست و پا و پشت ما میکوبونی. منم تازه از اداره رسیده بودم خونه و میخواستم تلافی اون مدتی که خونه نبودم رو حسابی با بازی کردن و بالا بردن شور و هیجانتون دربیارم. شروع کردم از روی تو پریدن و تو هم خوشت اومد، مزدام زد به خنده. دیگه راهش رو پیدا کردم، هی تو با روروئک میدویدی سمتم و منم از روت می پریدم و می رفتم اون سمت اتاق و جیغ و خنده ی تو و مزدا بهوا میرفت و دوباره از نو. که یهو این وسط در اومدی که " مامان مثلاً من آتیشم" [چهارشنبه سوری رو برات تداعی کرده بود این پریدنای من از روت، ناقلا!] شب که برای ...
30 فروردين 1396

شمارش اهورایی

همکار عزیزم: اهورا، خواهر جونت رو چند تا دوست داری؟ اهورا: یک وَ ، دو وَ، سه وَ، چار وَ [نه که نیروانا وقتی تمرین ریتم پیانو میکنه اینجوری میخونه، تو هم شمارش رو اینجوری قلمداد کردی انگار]   ...
26 فروردين 1396

مامان میره سر کار!

نازنینم تو تنها فرزندم هستی که دو سال و اندی پس از تولدت رو تقریبا تمام وقت با من سپری کردی. وقتی تو رو باردار شدم که مسافت ۱۵۰ کیلومتری محل کار تا خونه رو هر روز رفت و آمد میکردم و با خودم عهد کردم پس از تولدت تا وقتی اونقدر بزرگ نشدی که من فکر میکنم تنهات نذارم و سر کار نرم. کاینات این صدای درون منو شنید و با هدیه ی داداش مزدا که درست پس از اتمام مرخصی بدون حقوقم اتفاق افتاد موهبت بیشتر با تو بودن رو به من عطا کرد, هرچند انگار با تو و بی تو بودم. پرداختن نزدیک به تمام وقتم به مزدای کوچولو و نیازمند یاری بیشتر, باعث شد نتونم اونقدر که باید برای تو وقت بذارم ولی همین که کنار هم بودیم و هر فرصتی که میشد از عشق هم سیراب, نعمت بزرگی بود. ...
23 فروردين 1396

بهار بی مثال پرمثال

بهار برای یه پسر گندمگون موفرفری شیرین زبون که اصن خودش یه پارچه بهاره چیه جز شیرینی و شوکولات و کیوی و خیار و مغزای آجیلی, چی میتونه باشه جز اینها وقتی تموم ایام عیدش رو با همین دلخوشیای عظیم سپری کرده, اونم با لمس تمام و کمال محبت مادرجون و باباجان, دیدار شادی بخش و هر روزه ی عمو حمید و خاله رویا و مانترای شیرین, و بازی و بازی و بازی.   ...
21 فروردين 1396

باز تموم دلها, چه بیقراره

نمیدانم امسال به اندازه ی چند سال بزرگ شدی نمکین نازنینم. هر چه که بود جهشی که امسال در رشد تو رخ داد وصف ناشدنی ست. این که یک انسان چقدر میتواند در شرایط خانوادگی و اجتماعی متفاوت, ظهور و پرورش متفاوت یابد را با رصد تو بعد از تولد مزدا, تجربه کردیم.  چند ساعت بیشتر به پایان سال ۹۵ نمانده. امیدوارم سال پیش رو برایت تحقق رویاهای شاد کودکیت باشد. همین لحظه که کنارم در خواب نازی با نوشتن جمله ی تحقق رویاهایت بلند بلند در خواب خندیدی و چه لذتی مرا فرا گرفت. بهار خانه ی ما, بهار بمانی. ...
30 اسفند 1395

دلم پی دلته

در پی کوتاه شدن موهای فرفری نازنینت, علیرغم شوک یک روزه ای که از شمایل جدیدت منو فراگرفت,  دریافتم که دل من به چیزی جز حلقه ی موهای تو بنده, دل من سخت گرفتار دل پاک و مهربونته, جونم! هر شکلی که باشی دلبر منی دلربا!     ...
18 اسفند 1395

عشق شعر

دیروز وقتی گفتم اهورا یه کتابت رو بیار بخونم برات بدو رفتی و آوردی, اما گفتی خودم میخوام برات بخونم. کتاب "خانه ها جورواجورند", که نسخه ی هدیه ی خاله زینب رو پاره پوره و آش و لاش کرده ای و نسخه ای که خودم پیشترها برای نیروانا خریده بوده م هنوز سالمه. با جون و دل گفتم بخون پسرم, بخون؛ و تو در عین ناباوری من شروع به ورق زدن کردی و خوندن شعرای کتاب, اگرچه مصرع ها رو و گاهی کلمه ها رو پس و پیش میگفتی, ولی کل مطلب رو ادا میکردی که نشون میداد هر چی برات خونده م رو با تمام وجود یاد گرفته ای. باورم نمیشد!!! نمیدونی چه لذتی بردم عزیزم. انگار مرهمی گذاشتی روی وجدان درد من که چقدر این روزا کم برات وقت میذارم. تو از همون وقت کم هم کلی بهره برده ای ...
17 اسفند 1395