اهورا جاناهورا جان، تا این لحظه 4 سال و 2 ماه و 17 روز سن دارد

اهوراي بي همتاي ما

آتیش پاره

سوار روروئک مزدا بودی - که از نیروانا به ارث رسیده و الانم بجای مزدا تو همه ش ازش استفاده میکنی و مث ماشین هی به در و دیوار و دست و پا و پشت ما میکوبونی. منم تازه از اداره رسیده بودم خونه و میخواستم تلافی اون مدتی که خونه نبودم رو حسابی با بازی کردن و بالا بردن شور و هیجانتون دربیارم. شروع کردم از روی تو پریدن و تو هم خوشت اومد، مزدام زد به خنده. دیگه راهش رو پیدا کردم، هی تو با روروئک میدویدی سمتم و منم از روت می پریدم و می رفتم اون سمت اتاق و جیغ و خنده ی تو و مزدا بهوا میرفت و دوباره از نو. که یهو این وسط در اومدی که " مامان مثلاً من آتیشم" [چهارشنبه سوری رو برات تداعی کرده بود این پریدنای من از روت، ناقلا!] شب که برای ...
30 فروردين 1396

شمارش اهورایی

همکار عزیزم: اهورا، خواهر جونت رو چند تا دوست داری؟ اهورا: یک وَ ، دو وَ، سه وَ، چار وَ [نه که نیروانا وقتی تمرین ریتم پیانو میکنه اینجوری میخونه، تو هم شمارش رو اینجوری قلمداد کردی انگار]   ...
26 فروردين 1396

مامان میره سر کار!

نازنینم تو تنها فرزندم هستی که دو سال و اندی پس از تولدت رو تقریبا تمام وقت با من سپری کردی. وقتی تو رو باردار شدم که مسافت ۱۵۰ کیلومتری محل کار تا خونه رو هر روز رفت و آمد میکردم و با خودم عهد کردم پس از تولدت تا وقتی اونقدر بزرگ نشدی که من فکر میکنم تنهات نذارم و سر کار نرم. کاینات این صدای درون منو شنید و با هدیه ی داداش مزدا که درست پس از اتمام مرخصی بدون حقوقم اتفاق افتاد موهبت بیشتر با تو بودن رو به من عطا کرد, هرچند انگار با تو و بی تو بودم. پرداختن نزدیک به تمام وقتم به مزدای کوچولو و نیازمند یاری بیشتر, باعث شد نتونم اونقدر که باید برای تو وقت بذارم ولی همین که کنار هم بودیم و هر فرصتی که میشد از عشق هم سیراب, نعمت بزرگی بود. ...
23 فروردين 1396

بهار بی مثال پرمثال

بهار برای یه پسر گندمگون موفرفری شیرین زبون که اصن خودش یه پارچه بهاره چیه جز شیرینی و شوکولات و کیوی و خیار و مغزای آجیلی, چی میتونه باشه جز اینها وقتی تموم ایام عیدش رو با همین دلخوشیای عظیم سپری کرده, اونم با لمس تمام و کمال محبت مادرجون و باباجان, دیدار شادی بخش و هر روزه ی عمو حمید و خاله رویا و مانترای شیرین, و بازی و بازی و بازی.   ...
21 فروردين 1396

باز تموم دلها, چه بیقراره

نمیدانم امسال به اندازه ی چند سال بزرگ شدی نمکین نازنینم. هر چه که بود جهشی که امسال در رشد تو رخ داد وصف ناشدنی ست. این که یک انسان چقدر میتواند در شرایط خانوادگی و اجتماعی متفاوت, ظهور و پرورش متفاوت یابد را با رصد تو بعد از تولد مزدا, تجربه کردیم.  چند ساعت بیشتر به پایان سال ۹۵ نمانده. امیدوارم سال پیش رو برایت تحقق رویاهای شاد کودکیت باشد. همین لحظه که کنارم در خواب نازی با نوشتن جمله ی تحقق رویاهایت بلند بلند در خواب خندیدی و چه لذتی مرا فرا گرفت. بهار خانه ی ما, بهار بمانی. ...
30 اسفند 1395

دلم پی دلته

در پی کوتاه شدن موهای فرفری نازنینت, علیرغم شوک یک روزه ای که از شمایل جدیدت منو فراگرفت,  دریافتم که دل من به چیزی جز حلقه ی موهای تو بنده, دل من سخت گرفتار دل پاک و مهربونته, جونم! هر شکلی که باشی دلبر منی دلربا!     ...
18 اسفند 1395

عشق شعر

دیروز وقتی گفتم اهورا یه کتابت رو بیار بخونم برات بدو رفتی و آوردی, اما گفتی خودم میخوام برات بخونم. کتاب "خانه ها جورواجورند", که نسخه ی هدیه ی خاله زینب رو پاره پوره و آش و لاش کرده ای و نسخه ای که خودم پیشترها برای نیروانا خریده بوده م هنوز سالمه. با جون و دل گفتم بخون پسرم, بخون؛ و تو در عین ناباوری من شروع به ورق زدن کردی و خوندن شعرای کتاب, اگرچه مصرع ها رو و گاهی کلمه ها رو پس و پیش میگفتی, ولی کل مطلب رو ادا میکردی که نشون میداد هر چی برات خونده م رو با تمام وجود یاد گرفته ای. باورم نمیشد!!! نمیدونی چه لذتی بردم عزیزم. انگار مرهمی گذاشتی روی وجدان درد من که چقدر این روزا کم برات وقت میذارم. تو از همون وقت کم هم کلی بهره برده ای ...
17 اسفند 1395

متودک

رویای رفتن به مهدکودک توی دل کوچولوت اواخر شهریور ماه نقش بست. زمانی که در تدارک فرستادن نیروانا به مدرسه بودیم و منم از نگرانی این که با تنهاییای تو در نبود اون چه کنیم توی فکر و ذهنم, مهدکودک رفتن تو رو تصویر میکردم و اینکه اگه واقعا خیلی برات سخت گذشت هر طور شده به مهرآیین التماس میکنم شرایط منو درک کنن و با وجود پایین بودن سنت تو رو بپذیرن تا خیال من از بابت شادبودن تو و پرورش روح و جانت به بهترین شکل, در ایامی که سخت مشغول از آب وگل درآوردن مزدام, راحت باشه. نمیدونم چطور شد که دم دمای مدرسه رفتن نیروانا برای اینکه در تو آمادگی ایجاد بشه که از چند روز دیگه ناناجون صبحا خونه نیست, فکر و ذهنیتم به زبون اومد و گفتم ناناجون میره مدرسه, اهور...
6 اسفند 1395

دیالوگ های اهورایی

با خواهری مشغول لگوبازی بودین. چی درست میکنی نانا؟ مبل درست میکنم. مبل! چه باحال! از تفریحات سالمت اینه که دم به دقیقه منو بکشونی آشپزخونه, در یخچال رو باز کنی و از خودت بپرسی چی میخوام من! یه روز دراومدی که در یخچال رو باز کن دوغ میخوام دوغ میخوایی یا شیر؟ یا شیر اوج غرور و مباهاتت اینه که یه چیزی که خیلی دوست داری از یخچال یا سر کیف این و اون دربیاری جلوی مزدا شروع کنی به خوردن, اونوقت وقتی مزدا شروع میکنه برات بال بال میزنه بگی " هنوز کوشولویی مزدا, نمیتونی... بخوری", آخ که دلم ضعف میره از این لحن گفتنت، آقابزرگ! تخت داداشی رو که جابجا کردیم دسترسیت به برچسبای روی دیوار خیلی چهره به چهره شد. یه روز دیدم رفتی توی تخت...
14 بهمن 1395

لگومن

این روزا در کار ساخت و سازی مهندس کوچولو! با قطعات لگو, که حالا دیگه خوب یاد گرفتی رو هم درست چفتشون کنی, هی میسازی و هی خراب میکنی. یه بار یه اسب خوشگل درست کردی حظ کردیم. فکر نمیکردم اینقدر زود لگو برات جذاب بشه. خوشحالم از این بابت. امیدوارم امروزها و فرداها هر چه میسازی با خمیرمایه ی عشق باشه و از ژرفای دیدت, پر از انرژی و تازگی.   ...
20 دی 1395