اهورا جاناهورا جان، تا این لحظه 4 سال و 2 ماه و 17 روز سن دارد

اهوراي بي همتاي ما

فرصت زیبای طبیعت بازی, کنارصندل

برای اولین بار در عمرت, گاو مزرعه رو از نزدیک دیدی. توی روستای کنارصندل که جمعه دهم دی رو اونجا گذروندیم. یه فرصتی دست داد که حیوانات مزرعه رو در کنار هم ببینی, تو که عاشق بیبی انیشتین و این قسمت از مجموعه ش بودی و هستی. تا میگفتم اهورا بریم گاو ببینیم میگفتی, تو مزرعه ش یه گاو چش سیا داره. با ناناجونت کلی هیزم توی آتیش ریختین و افروختین و هی خاکستر شد و باز از نو. و بعدم کلی گل بازی توی زمین غرقابی مزرعه. حسابی کیف دنیا رو کردی پسرک ماجراجوی شیرینم. نوش جونت شیرینی لحظه هات.   ...
20 دی 1395

چیدمان کار

خیلی وقته تو کار چیدمانهای عمودی و افقی هستی و من نتونسته م برات بگم. شاید بیشتر از یه ماه. همچین قشنگ کنار هم یا روی هم جفت و جور میکنی حظ میکنم. از خود چیدمانها قشنگتر, جاهایی هستن که براشون انتخاب میکنی. دل میبره از آدم. تصاویر قشنگتر بیان میکنن, البته مشتی نمونه ی خروار.       ...
4 دی 1395

یلدای آریایی

سومین یلدای قشنگت رو به شیرینی و شادی خونه ی مامان بزرگی برپا کردیم, با حضور خاله شهلای دوست داشتنی و خاندان باحال و نازنینش. کلی با ناناجون و آوای دوست داشتنی بازی کردین و رقص و پایکوبی. حتی پسرخاله یاسر هم به بازی گرفتین و کلی واسه تون انرژی گذاشت طفلی.  امسال از اوایل آذر ماه متوجه شدم یکی از مراکز پرورش خلاقیت کودک کرمان قصد داره جشن یلدا برپا کنه و فراخوان ثبت نام داده. تا متوجه بشم, ظرفیت تکمیل شده بود ولی از اونجا که متقاضیان خیلی زیاد بودن لطف کردن و در دو نوبت جشن رو برپا کردن. وقتی برای جشن یلدای خانه ی کودک و خلاقیت آریای کرمان ثبت نامت کردم, همه ی قصدم این بود حالا که هنوز نمیتونی بری مهدکودک, کنار دوستای همسن ...
1 دی 1395

رنگین و شیرین, مثل دو سالگیت

اهورای دلم! پسرک سرتاپا نمک من! تولد امسالت هم با خواهری برگزار شد. یه تولد کوچولوی خودمونی خونه مامان بزرگی. البته توی تولد نیروانا که برای سورپرایزش دوستای مهدکودکش رو دعوت کردیم هم برای تو شمع گذاشتیم و تو هم فوت کردی. همین برای تو کلی شادی و شوره. که کلی بادکنک بگیری دستت و گرومب گرومب بکوبونی به هم و باهاشون بدوی و خوش باشی. که چندین بار شمعای روی کیک رو فوت کنی و بازم بگی "دوبایه". که انگشتت رو توی خامه هاش فرو کنی و بیاری بیرون و تا ته حلقت رو شیرین کنی.  تجربه ی مادرانگیم بهم میگه بذارم چند سال دیگه که حسابی مستقل شدی و دوست یافتی و شادمانگی های اینچنینی رو پشت سر گذاشتی برات تولد مستقل بگیریم و بازم یه جور دیگه شادی کنی,د...
22 آذر 1395

دومین دور اهورایی

عزیزکم, پسرک مامان با اون دو تا مردمک سیاه و درشت چشات که هر وقت عمیق نگاهش میکنم مث مثلث برمودا در خودش میکشدم, پسرک با احساسم که یه وقتایی با بوسه های آبدارت غافلگیرم میکنی و به اوج می بریم, شیرین بیان کوچولوی من با اصطلاحات و اشارات منحصر بفردت, منبع انرژی ناتمام خونه, نمیدونم با وجود داداش مزدایی که شاید خیلی زود آغوشم رو برات تنگ کرد و گاهی تنها از آن خود, حق دو سالگیت رو کامل ادا کرده م یا نه, ولی هر چی که هست عشق عمیقی که به تو دارم پایان ناپذیر و خاصه. یه حسی بهم میگه تو کپی من هستی و خب کیه که از داشتن یکی عین خودش به خودش نباله.  دو سال پیش حوالی همین لحظه ها با یه شور و ولوله پریدی تو آغوشم, درست مثل همین حالاها که یهویی ...
14 آذر 1395

علم واسطه آوری و استاد اهورا

اولین بار با اون هزارپای بامزه که قد خودته شروع شد. خیلی دوست داری بازی cut the rope موبایل بابایی رو, که دستت بگیری کلیپاشو ببینی یا ناناجون بازی کنه و طناب پاره کنه نیگا کنی. وقتی بابا گفت دیگه کافیه و تعطیل, از بس دلت میخواست ادامه بدی, اون دوگوله ی نازنینت اینقدر ظریف و زیبا راه حل ارایه داد که بابا که هیچ, منم دربست تسلیمت شدم. هزارپا رو ورداشتی آوردی نزدیک موبایل و به بابا میگی "کرم گوم گوم دوس دایه"  از اون به بعد کاربری هزارپاهه عوض شده, بماند, بقیه ی عروسکا هم میتونن بجای کرم نقش ایفا کنن. دیگه یه راهی پیدا کردی که هم اگه یه چیزی رو خیلی دوست داری بخوری و ما منعت میکنیم که دیگه بسه بازم بتونی بخوری و هم اگه چیزی رو دوست نداری...
12 آذر 1395

چرخ گردون

مدت مدیدیه که حسابی به چرخ و چیزای چرخیدنی توجه ویژه داری. از چرخ ماشین, موتور و دوچرخه گرفته تا پنکه و فن و فرفره و... سوار ماشینات که میشی خودت رو کج میکنی پایین ببینی چه جوری میره و ارتباط بین چرخیدن چرخ وحرکت ماشین رو کشف کنی. ماشینای ریز و درشتت رو وارسی میکنی و چرخاشون رو با دست میچرخونی, زمین میذاری هول میدی, یا از سرسره سرمیدی. و هی لفظ میایی که "خودش میچرخه." حالا یه بار یه ماشین مک کویین پولیشی که برای یادگاری تولد چهار سالگی آوا جون ازش هدیه گرفتی رو هی از سرسره سرش میدادی میگفتی "خودش نمیچرخه!!! "دقت کردم ببینم جریان چیه که خب دیدم در واقع اون ماکت یه ماشینه و چرخاشم چسبیده بهش!   ...
7 آذر 1395

پله ی بیست و سه

برای بیست و سه ماهگیت جز این غزل ناب هدیه ای ندارم و یه عالمه حرف از شیرینی های روزافزون تو که کاش برسم بنویسم   من عاشق شب، عاشق چشمان تو هستم آغازترین نقطه ی پایان تو هستم   در من اثر مهر تو یک راز مگوی است من تشنه ی این تابش پنهان تو هستم   ای شعرترین ! سخت ترین قافیه! دریاب! جان غزلی، من غزلِ جانِ تو هستم   در من نفس پاک اهورای تو گل کرد از روز ازل، در پِیِ تو، زآنِ تو هستم   چون گیسوی آویخته بر زمزمه ی باد عمریست که بیتاب و پریشان تو هستم   من شاعر سرگشته ی شبهای جدایی عمریست به این شیوه غزلخوان تو هستم   امشب تو فقط ماه تماشایی من باش من عاشق شب، عاشق چشما...
15 آبان 1395

شوکولاتی

  از مهمونی آخر شب برمیگردیم. سر یه میدونی که تازه راه ورود بهش باز شده و مسیر انحرافی داره بابا در حال پیچوندن ناگهانی فرمون دستش میخوره به دسته ی کنترل برف پاک کن و یهو شروع به کار میکنه. تو با اینکه محو دیدن سی دی تله تابیز بودی که میراث نیرواناست برات, سرت رو برگردوندی سمت بابا و با اون لحن خوردنیت فرمودی" خسته نباشی"!! در این حد میفهمی چی رو کجا باید گفت, حتی مزه پرونی و متلک رو عزیزدلم. رفته بودیم مزار آقاجون. خاله سهیلا گفت تا شما اینجا هستین من چند تا آرامگاه دیگه برم فاتحه بخونم. ازش خواستم تو رو هم ببره, نیروانام که همیشه داوطلب همراهیه. وقتی اومدین در حال خنده برامون گفت توی راه برگشت که سربالایی بوده وقتی چند قدمی ر...
30 مهر 1395