اهورا جاناهورا جان، تا این لحظه 4 سال و 7 ماه و 11 روز سن دارد

اهوراي بي همتاي ما

تعمید یلدایی

ما رو ببخش عزیزم؛ چون جثه ت مث خواهری خیلی کوچیک بود میترسیدیم زودتر از این حمومت کنیم. این شد که مراسم اولین حمامت، امشب در اولین یلدای عمرت برگزار شد تا این شب رو برای همیشه در یادمون موندنی کنه. ...
30 آذر 1393

قصه ی تولد تو

من زنده ام فریاد من بی جواب نیست قلب خوب تو جواب فریاد من است   هفته ی پیش این موقع ها از پس اون همه فریاد, به آغوشم اومدی, انگار از آسمان بر من نازل شدی فرشته ی کوچولو. درست حوالی همین ساعت و من امروز قصد دارم تا زمانی که خواب تو بهم مهلت بده قصه ی تولدت رو بنویسم. برات نوشته بودم که به تاریخی که برای عمل سزارینم تعیین شده بود خیلی شک داشتم. خواهری به روش سزارین قدم به این دنیا گذاشته بود و لاجرم تو هم به همین شیوه می بایست. دلم میخواست خیلی زودتر از تاریخ مقرر یزد باشیم که غافلگیرمون نکنی ولی خب زودترین تاریخی که میشد رفت ۱۶ آذر بود. سیزدهم جشن تولد خواهری رو توی مهد برگزار کردیم و چقدر هم خوش گذشت و چه فعالیتی کردم من. عصرش ...
21 آذر 1393

فتبارک ا... احسن الخالقین

این تویی اهورای بی همتای ما که به عالی ترین صورت بر ما رخ نمودی,    دیدار شد میسر و بوس و کنار هم از بخت شکر دارم و از روزگار هم  در ساعت ده و پانزده دقیقه صبح روز آدینه, چهاردهمین روز از ماه آتش از یکهزار و سیصد و نود و سومین سال خورشیدی. داستان تولدت زیباترین و شیرین ترین خاطره ی زندگی مان شده که به ناب ترین واژه ها برایت ماندگار خواهم کرد نازنین. به همین زودی ها ...
18 آذر 1393

امروز سماع است و شراب است و صراحی

اهورای نازنین، امروز تولد خواهریه . یادت باشه هر جا و به هر حال که بودی، این روز رو تا ابد براش پاس بداری. اون دختره و روح لطیف زنانه ش همیشه تشنه ی یاد، اونم یاد نازنین برادر مهربونی که تو باشی. ...
11 آذر 1393

آذر باران

8/8 که قرار بود برم دکتر با این آمادگی رفتم که برای دهه ی سوم آبان بهم وقت میده واسه تولد تو. کلی نشسته بودم براساس تاریخهای سونو و تقویمای یادداشتی که از زمان بارداری نیروانا داشتم حساب کتاب کرده بودم و خیلی جدی و مطمئن چشم به دکتر دوخته بودم که چه روزی از آبان رو اعلام میکنه. وقتی که گفت 9/19 بلافاصله گفتم 9/19 یا 8/19 ؟ و اون یه نگاهی دوباره به پرونده م انداخت و گفت خب 9/16. خواست که سه هفته بعد برای ویزیت مجدد برم. نگران شده بودم. خونه که برگشتیم باز افتادم توی پرونده ها و خاطرات تا بلکه خیالم رو راحت کنه که دکتر اشتباه نکرده. مامان و خواهرم میگفتن آخه دختر و پسر فرق داره. برا پسر باید 9 ماه بارداری کامل بشه و ... . منم با اینکه برگه ی ...
3 آذر 1393
1