اهورا جاناهورا جان، تا این لحظه 4 سال و 4 ماه و 22 روز سن دارد

اهوراي بي همتاي ما

این دایناسور نازنین

این دایناسور بامزه که آدم دلش میخواد درسته توسطش قورت داده بشه کلی داستان داره و نکته ی جالب توجه که دوست دارم برات یادگارش کنم قندعسلم. داستان از جایی شروع شد که تو، اهورای من، هیچ میلی به پوشیدن لباس راحتی و خواب توی خونه نداری و تقریباً نود درصد موارد با همون تیپ و لباس بیرون خونه، توی خونه مشغول بازی و جست و خیز و هول دادن ماشینا و چهار دست و پا کردنای مفرط هستی؛ به قدری که هیچ سر زانوی شلواری از دندونایی که انگار سر زانوهات کار گذاشته شده جون سالم بدر نمی بره و با اندک زمانی ساییده و پاره میشه. با اینکه از اون دست مامانای هر انگشت یه هنر نیستم و از پس تعمیر و بازسازی چیزا خیلی سخت برمیام و ترجیح میدم به نحو دیگه ای باریافت انجام ب...
12 خرداد 1397

شیربچه ی مدرسه طبیعت بابامسعود

اگه تو تنها شیربچه ی مدرسه طبیعت بابامسعود نباشی قطعاً یکی از اونها هستی اهورای من! تو که از روز آغاز به کار مدرسه، همراه من و بابا و نیروانا قدم به دامانش گذاشتی و با وجودی که کوچیکترین عضوش بودی پا به پای بچه های بزرگتر دویدی و بال در بالشون پرواز کردی. کلی تهور و جسارت و شور در تو هست که همه به مدد مدرسه ی طبیعت اجازه ی ظهور و بروز پیدا می کنه وگرنه دو وجب آپارتمان نقلی ما با این کارای تو هر روز باید در هوا معلق می بود. عکسای مدرسه و بچه ها رو که نگاه میکنم تو با اون چکمه لاستیکیای قرمزت که برات گشاده و چپه میپوشی توی اکثرشون میدرخشی و من نه از باب تسهیلگر که این بار از دید مادر یکی از بچه های مدرسه هی دلم میخواد قربون صدقه ت&nb...
18 ارديبهشت 1397

از تو

اهورا : بازم چایی میخوام. بابا : الان چایی خوردی که، باز دوباره میخوایی! اهورا [در حالیکه روی زمین دراز شده و با اون خنده ی نمکین، شکمش رو نشون میده] : من نمیخوام که، این میخواد! دیروز توی مدرسه طبیعت یکی از ببعیا داشت جیش می کرد. بابا توجهت رو جلب کرد که اهورا نگاه، ببعی داره جیش میکنه. تو هم با تعجب و نگاه بسیار کنجکاوانه ت زیر لب زمزمه کردی "ببعی هم جیش میکنه!!!"   این همون تجربه ایه که هیچ کتاب و درس دیگه ای به این قشنگی توی وجودت نمیشونه. ...
23 دی 1396

تلخ و شیرین های آبان

آبانی که گذشت آباد شدیم. خیلی پرمخاطره بود و چالشهایی بدنبال داشت که من بارها و بارها در فرزندپروری خودم شک کردم و خودم رو سرزنش. جدای از استرسی که گرفتی و واکنش نگران‌کننده ت به اون که با همدلی و همکاری خاله ی مهربون مهدتون تقریباً تحت کنترل دراومد و فقط همین اشاره بهش کافیه و میگذرم، لثه ت آبسه کرد و اگرچه برای تو خیلی دردناک بود و مام شب و روزای سختی رو گذروندیم ولی اتفاق خوبی بود که به یمن اون تونستم دوست قدیمی دوران دبیرستانم رو که حالا خانوم دندونپزشک مهربون و پرطرفداری شده و من هیچ ازش خبر نداشتم، بعد از ۲۳ سال ببینم. اولین تجربه ی دندونپزشکیت به لطف و درایت دوستم و فضای دلچسب مطبش، شیرین شد و با کمک و مشارکت نیروانای عزیزم که مر...
1 آذر 1396

به همین سادگی

از سحرگاه دیروز که اومده م سرِ کار هنوز درست ندیده مت و باهات حرف نزده م. آخه غروب که رسیدم خواب بودی و همینجور خوابیدی و خوابیدی تا خاموشی زدیم و همگان در خواب شدیم. از صبح همه ش دارم به امروز سحر فکر میکنم: بامدادان که باز پا شدم راهی بشم بیدار شدی و منو که توی لباسِ کار دیدی توی همون تاریکی چشات برق زد و گفتی "مامان چی برام آوردی؟ شیر؟" میخواستم جیغ بکشم که "دوسِت دارم کودک بی آلایش من! ". میدونی چرا؟ به تصور اینکه الان عصره و من تازه از کار برگشته م پرس و جو میکردی ببینی چی واسه ت آورده م، فقط یه کم متعجب بودی که چرا هوا تاریکه و همه خوابن!!!  الهی فدات ...
18 مهر 1396

گودبای پمپرز!

خیلی انتظار این لحظه رو میکشیدم؛ که بیام و با افتخار برات بنویسم که ختم بخیر شد. پروژه ی دستشویی رفتنت رو میگم با اون اصطلاح داغ و جنجالی این روزای فضای مجازی : گودبای پمپرز!!! برای منی که ریز و درشت پیشرفتها و روزانه های پر ارزشت رو مینویسم، برای منی که مادرم و کوچکترین رشد تو توی دلم بزرگترین جشن ها رو برپا میکنه، نوشتن از این مرحله ی کسب مهارتت هم مث همیشه باعث افتخاره، اونم با هدف روشن و موجهی که خودم ازش دارم: برای بعدهای تو و شیرینی خوندن این روزنوشت های کودکیت که بعید میدونم برای سالهای دیگه، با این جزئیات، در خاطرت موندنی باشن؛ و به اشتراک گذاشتن تجربه ی مادرانه ای دیگه با دوستای نازنین و خواننده هایی که همین امروزها رو با نگاه گرمشو...
17 شهريور 1396

تعبیر جوجه ای

دیشب وقتی به نیروانا گفتم فردا روز دختره کلی خوشحال شد و بیدرنگ گفت مامان فردا بریم جوجه برام کادو بخر. جوجه یه فروشگاه اسباب بازی عریض و طویل و پر و پیمونه که حتی من و بابایی هم وقتی واردش میشیم دلمون نمیاد بیرون بیایی ازش، چه برسه به شما فینگیلیا. تو ولی زیاد در جریان اسم این فروشگاهه نیستی که هی آدرس بدی و درخواست بدی مث نیروانا. شب که بابا اومد خونه همینجور که داشتیم صحبت میکردیم نیروانا شروع کرد به ورجه وورجه روی تخت و تو هم همراش بپر بپر. آخه هر کاری نیروانا بکنه تو هی تقلید میکنی. نیروانا در اومد که بابا فردا روز دختره بریم جوجه، تو هم تکرار کردی بریم جوجه، بریم جوجه. بابا پرسید جوجه چیه اهورا؟ تو هم در اومدی که "جوجه ...
3 مرداد 1396

در تلاطم روزهای نخست

روزای حساس و پرچالشی رو پشت سر میذاری پسرک موفرفری دلبندم! در حالیکه من این گوشه ی دور از تو نشسته م و هیچ کاری ازم برنمیاد به زعم خودم. تنها کاری که میتونم انجام بدم اینه که تو شبا زود بخوابی و آموزش دستشویی ت با سرعت بیشتری پیش بره که متأسفانه توی هر دوش ناموفقم. با همه ی عشقم چاشت روزانه ت رو توی کیف دوست داشتنی ت میچینم ولی میشنوم که اکثرش رو فقط وقتی برمیگردی خونه میخوری. با دیدن تلگرام عکس دوستات توی کلاسای فوق برنامه ای که به دلیل دیر رسیدن نتونستی توشون شرکت کنی دلم می گیره و کوتاه بودن دستم از چاره، بیشتر کلافه م میکنه. استرس روزای اول مهدکودک و گریه های جدایی از بابایی وقت خداحافظی ت رو میشنوم و خدا خدا میکنم واقعاً همون چیز عادی ...
13 تير 1396

آتیش پاره

سوار روروئک مزدا بودی - که از نیروانا به ارث رسیده و الانم بجای مزدا تو همه ش ازش استفاده میکنی و مث ماشین هی به در و دیوار و دست و پا و پشت ما میکوبونی. منم تازه از اداره رسیده بودم خونه و میخواستم تلافی اون مدتی که خونه نبودم رو حسابی با بازی کردن و بالا بردن شور و هیجانتون دربیارم. شروع کردم از روی تو پریدن و تو هم خوشت اومد، مزدام زد به خنده. دیگه راهش رو پیدا کردم، هی تو با روروئک میدویدی سمتم و منم از روت می پریدم و می رفتم اون سمت اتاق و جیغ و خنده ی تو و مزدا بهوا میرفت و دوباره از نو. که یهو این وسط در اومدی که " مامان مثلاً من آتیشم" [چهارشنبه سوری رو برات تداعی کرده بود این پریدنای من از روت، ناقلا!] شب که برای ...
30 فروردين 1396

مامان میره سر کار!

نازنینم تو تنها فرزندم هستی که دو سال و اندی پس از تولدت رو تقریبا تمام وقت با من سپری کردی. وقتی تو رو باردار شدم که مسافت ۱۵۰ کیلومتری محل کار تا خونه رو هر روز رفت و آمد میکردم و با خودم عهد کردم پس از تولدت تا وقتی اونقدر بزرگ نشدی که من فکر میکنم تنهات نذارم و سر کار نرم. کاینات این صدای درون منو شنید و با هدیه ی داداش مزدا که درست پس از اتمام مرخصی بدون حقوقم اتفاق افتاد موهبت بیشتر با تو بودن رو به من عطا کرد, هرچند انگار با تو و بی تو بودم. پرداختن نزدیک به تمام وقتم به مزدای کوچولو و نیازمند یاری بیشتر, باعث شد نتونم اونقدر که باید برای تو وقت بذارم ولی همین که کنار هم بودیم و هر فرصتی که میشد از عشق هم سیراب, نعمت بزرگی بود. ...
23 فروردين 1396
1