اهورا جاناهورا جان، تا این لحظه: 4 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

اهوراي بي همتاي ما

عملیات ویژه ی دندانی

در حالی به اسفند رسیدیم که بهمن مون بسیار خطیر گذشت. طی یه عملیات ضربتی ویژه، هر چی دندون پوسیده و نامیزون داشتی عصب کشی شد و پر شد و یکی هم کشیده شد. این در حالیه که از آبان ماه - که بخاطر ورم و آبسه ی دندونت برای اولین بار رفتی دندونپزشکی و خانوم دکتر نازنین تجویز کرد همه ی دندونات در یه زمان و اونم با تزریق آرام بخش به تو که درد نکشی و نترسی ترمیم بشه - منتظر بودیم سرماخوردگی و سرفه و ترشحات مربوطه ی مجاری تنفسی ت تموم بشه و شرایط برای این عمل پر استرس فراهم. نمیدونم ناخودآگاه تو بود یا انرژی های ما که واقعاً نمیذاشت سرماخوردگیای پی در پی تو مداوا بشه تا هفته ی دوم بهمن که وقت گرفتیم و دعاگویان که تا رسیدن روز موعود دوباره سرما نخوری. و ا...
2 اسفند 1396

از تو

اهورا : بازم چایی میخوام. بابا : الان چایی خوردی که، باز دوباره میخوایی! اهورا [در حالیکه روی زمین دراز شده و با اون خنده ی نمکین، شکمش رو نشون میده] : من نمیخوام که، این میخواد! دیروز توی مدرسه طبیعت یکی از ببعیا داشت جیش می کرد. بابا توجهت رو جلب کرد که اهورا نگاه، ببعی داره جیش میکنه. تو هم با تعجب و نگاه بسیار کنجکاوانه ت زیر لب زمزمه کردی "ببعی هم جیش میکنه!!!"   این همون تجربه ایه که هیچ کتاب و درس دیگه ای به این قشنگی توی وجودت نمیشونه. ...
23 دی 1396

تلخ و شیرین های آبان

آبانی که گذشت آباد شدیم. خیلی پرمخاطره بود و چالشهایی بدنبال داشت که من بارها و بارها در فرزندپروری خودم شک کردم و خودم رو سرزنش. جدای از استرسی که گرفتی و واکنش نگران‌کننده ت به اون که با همدلی و همکاری خاله ی مهربون مهدتون تقریباً تحت کنترل دراومد و فقط همین اشاره بهش کافیه و میگذرم، لثه ت آبسه کرد و اگرچه برای تو خیلی دردناک بود و مام شب و روزای سختی رو گذروندیم ولی اتفاق خوبی بود که به یمن اون تونستم دوست قدیمی دوران دبیرستانم رو که حالا خانوم دندونپزشک مهربون و پرطرفداری شده و من هیچ ازش خبر نداشتم، بعد از ۲۳ سال ببینم. اولین تجربه ی دندونپزشکیت به لطف و درایت دوستم و فضای دلچسب مطبش، شیرین شد و با کمک و مشارکت نیروانای عزیزم که مر...
1 آذر 1396

مهرآیین اهورایی یا اهورای مهرآیینی!

سپاس فراوان خدای بزرگم رو که یاری کرد تا تو فرزند نازنینم رو هم به آغوش سراسر مهر مهرآیین بسپرم. مهدکودکی که بخاطر رسیدن به اون، در زمان خردسالی نیروانا ماجراها از سر گذروندیم. عزیزکم، حالا رویای یک ساله ی تو محقق شد و با شروع تابستان، ترم یک ماهه ی آشنایی با مهدکودک رو شروع کردی؛ در حالیکه من و بابا هم خودمون رو با شرایط جدید زندگی بدون کمک و همراهی پرستار وفق میدیم؛ نیروانای نازنین باز به جمع خانواده برگشته و مزدای کوچولو همچنان بی وقفه زمین و زمان رو برای یافتن چیزای تازه زیر چار دست و پا میذاره. اولین روز مهدکودکت رو پنج نفری سپری کردیم. نیروانا با مورد مهر و محبت  قرار گرفتن مربیان و کادر دفتری و تعریف و تمجیداشون سرشار...
4 تير 1396

لگومن

این روزا در کار ساخت و سازی مهندس کوچولو! با قطعات لگو, که حالا دیگه خوب یاد گرفتی رو هم درست چفتشون کنی, هی میسازی و هی خراب میکنی. یه بار یه اسب خوشگل درست کردی حظ کردیم. فکر نمیکردم اینقدر زود لگو برات جذاب بشه. خوشحالم از این بابت. امیدوارم امروزها و فرداها هر چه میسازی با خمیرمایه ی عشق باشه و از ژرفای دیدت, پر از انرژی و تازگی.   ...
20 دی 1395

فرصت زیبای طبیعت بازی, کنارصندل

برای اولین بار در عمرت, گاو مزرعه رو از نزدیک دیدی. توی روستای کنارصندل که جمعه دهم دی رو اونجا گذروندیم. یه فرصتی دست داد که حیوانات مزرعه رو در کنار هم ببینی, تو که عاشق بیبی انیشتین و این قسمت از مجموعه ش بودی و هستی. تا میگفتم اهورا بریم گاو ببینیم میگفتی, تو مزرعه ش یه گاو چش سیا داره. با ناناجونت کلی هیزم توی آتیش ریختین و افروختین و هی خاکستر شد و باز از نو. و بعدم کلی گل بازی توی زمین غرقابی مزرعه. حسابی کیف دنیا رو کردی پسرک ماجراجوی شیرینم. نوش جونت شیرینی لحظه هات.   ...
20 دی 1395

پنجِ الماس نشان

داشتم به یه پست با عنوان مروارید غلتان فکر میکردم که شرح غلت زدنای سیصد و شصت درجه ت رو توش بنویسم که دیروز با اون الماس خوشگل توی دهنت غافلگیرم کردی وروجک! نوشته بودم که از ایام عید بیقراری و شواهد امر نشون میده دست اندرکار آوردن دندونی. دیروز ظهر وقتی داشتیم با هم سعی میکردیم بخوابی و تو تیشرت منو کرده بودی توی دهنت و با ولع تمام گاز میگرفتی, اومدم که تیشرتم رو بیرون بیارم انگشتم به یه لبه ی تیز الماس نشان خورد و ذوق بیحدی سراسر وجودم رو دربر گرفت. بعد از حدود چهل روز سعی و تلاش و تحمل دردهای احتمالی در آستانه ی پنجمین ماه تولدت اولین دندونت سرزد عشقم. امروز که پنجِ عاشقیه دلم میخواد از چیزایی که بلدی برات بنویسم اگه خودت یاری کنی ...
14 ارديبهشت 1394
1